۱۴۰۵ شهریور ۲۰, جمعه

آخرین نبرد اشرف اشرفی که اسطوره شد از ۵۲ شهید تا هجرت بزرگ؛ روایتی از آرمان، انتخاب و پایداری شهرام بهزادی در سایت خروش جنگل منتشر شد

 آخرین نبرد اشرف اشرفی که اسطوره شد از ۵۲ شهید تا هجرت بزرگ؛ روایتی از آرمان، انتخاب و پایداری شهرام بهزادی در سایت خروش جنگل منتشر شد 

جلد اول

از اشرف تا قتل‌عام؛ زمینه‌ها، آخرین نبرد و مسئولیت‌ها

فهرست جلد اول

پیشگفتار ـ آنها می‌دانستند چرا مانده‌اند

فصل اول ـ اشرف؛ شهری که فقط یک قرارگاه نبود

فصل دوم ـ انتخاب در محاصره؛ از تغییر عراق تا حلقه‌ای که هر روز تنگ‌تر شد

فصل سوم ـ رفتن اکثریت؛ ماندن صد نفر

فصل چهارم ـ سحرگاه ۱۰ شهریور؛ آخرین نبرد اشرف

فصل پنجم ـ از انکار بغداد تا افتخار تهران

فصل ششم ـ جهان دید؛ اما چه کرد؟

فصل هفتم ـ لیبرتی؛ اردوگاهی که پناهگاه نشد

پایان جلد اول ـ از اشرف تا لیبرتی؛ راهی که هنوز ادامه داشت

این نکته برای روایت ما بسیار مهم است.

دیگر فقط با ادعای یکی از طرف‌های درگیر روبه‌رو نیستیم. مشاهده هیأت سازمان ملل از اجسادی با دست‌های بسته، یکی از مهم‌ترین قطعات پازل ۱۰ شهریور است.

شهادت بازماندگان نیز صحنه‌های مشابهی را توصیف می‌کند.

شهرام عالیوندی، از بازماندگان، روایت کرده است که بهروز فتح‌الله‌نژاد را دیده بود که دست‌هایش از پشت بسته شده و دو نفر او را می‌بردند. او سپس صحنه شلیک به سر وی را توصیف می‌کند.

در نقطه‌ای دیگر، بیمارستان اشرف نیز از حمله مصون نماند.

طبق اسناد ارائه‌شده از سوی مجاهدین، مهاجمان وارد بیمارستان شدند؛ جایی که تعدادی بیمار و شماری از مجروحان حمله در حال مداوا بودند. در این روایت آمده است که سعید نورسی، امدادگری که مشغول رسیدگی به مجروحان بود، کشته شد و شماری از بیماران و مجروحان نیز هدف گلوله قرار گرفتند.

محسن امینی، یکی دیگر از بازماندگان، صحنه‌ای دیگر را روایت کرده است؛ ساکنانی که سلاحی نداشتند اما می‌خواستند به سوی مهاجمان بروند و مهاجمانی که به گفته او تیمی پیشروی می‌کردند و با سلاح‌های صداخفه‌کن تک‌تیر شلیک می‌کردند.

وقتی آن صبح به پایان رسید، ۵۲ تن از ساکنان اشرف کشته شده بودند و هفت تن دیگر ناپدید یا، بنا بر روایت مجاهدین، به گروگان برده شده بودند. گزارش‌های همان روزها نیز رقم ۵۲ کشته و هفت گروگان را منعکس کردند.

اما ماجرای ۱۰ شهریور با شمارش اجساد پایان نیافت.

سؤال‌هایی که در اشرف باقی ماند

چه کسانی حمله کردند؟

چگونه یک نیروی مسلح توانست وارد قرارگاهی شود که نیروهای امنیتی عراق در پیرامون آن حضور داشتند؟

چه کسی عملیات را طراحی کرد؟

نقش دولت نوری مالکی چه بود؟

نقش نیروی قدس و قاسم سلیمانی چه بود؟

هفت فرد ناپدیدشده چه سرنوشتی پیدا کردند؟

و شاید پرسشی که برای این کتاب اهمیت ویژه‌ای دارد:

تعهدات کسانی که در روند انتقال و حفاظت از ساکنان نقش داشتند چه شد؟

سازمان ملل بعد از واقعه بار دیگر یادآوری کرد که تأمین امنیت اشرف در اختیار نیروهای امنیتی عراق و مسئولیت دولت عراق بوده است. آمریکا نیز وقایع آن روز را محکوم کرد و از مقامات عراقی خواست امنیت کمپ و کمک پزشکی به مجروحان را تأمین کنند.

اما محکومیت، مردگان را بازنمی‌گرداند.

و این همان نقطه‌ای است که تاریخ ۱۰ شهریور از یک گزارش خبری فراتر می‌رود.

آنها قربانی به دنیا نیامده بودند

در صفحات آینده با نام ۵۲ انسان روبه‌رو خواهیم شد.

نمی‌خواهیم آنها را فقط در آخرین عکس زندگی‌شان ببینیم.

می‌خواهیم به عقب برگردیم.

به دانشگاه.

به مدرسه.

به خانواده.

به حرفه و تخصص.

به نخستین انتخاب سیاسی.

به سال‌هایی که می‌توانستند زندگی دیگری داشته باشند.

و به نقطه‌ای که هر یک تصمیم گرفت مسیر دیگری را انتخاب کند.

در میان آنها کسانی بودند که بخش بزرگی از عمرشان را در مبارزه سیاسی گذرانده بودند. آنها تجربه دو دهه حضور در عراق، جنگ، محاصره، حمله و جابه‌جایی را پشت سر داشتند. آنان در شهریور ۱۳۹۲ نمی‌توانستند نسبت به خطری که در اطرافشان شکل گرفته بود بی‌خبر باشند.

از همین رو، این کتاب آنان را انسان‌هایی بی‌اختیار در برابر سرنوشت تصویر نخواهد کرد.

اشرفیان قربانیانی نبودند که تصادفاً در مسیر تاریخ قرار گرفته باشند؛ انسان‌هایی آگاه و صاحب انتخاب بودند که خطر، جغرافیا، دشمن و بهای راهی را که برگزیده بودند می‌شناختند و با این همه، ماندن در مبارزه برای آزادی مردم ایران را انتخاب کرده بودند.

این جمله قرار نیست شعار کتاب باشد.

قرار است صفحات بعد آن را اثبات کنند.

با زندگی آدم‌ها.

با اسناد.

با انتخاب‌هایشان.

و سرانجام با بهایی که پرداختند.

۱۰ شهریور پایان داستان نیست

اگر این کتاب در غروب ۱۰ شهریور تمام شود، باز هم فقط نیمی از داستان گفته شده است.

بازماندگان اشرف به لیبرتی منتقل شدند. اما لیبرتی پایان خطر نبود. آنجا نیز هدف حملات مرگبار قرار گرفت و سال‌های دشوار دیگری آغاز شد.

با این همه، رشته‌ای که قرار بود در ۱۰ شهریور گسسته شود، گسسته نشد.

مسیر از اشرف به لیبرتی رفت؛ از لیبرتی به هجرت بزرگ از عراق رسید؛ و سرانجام در آلبانی، در جغرافیایی کاملاً متفاوت، اشرف۳ شکل گرفت.

این یکی از تناقض‌های بزرگ داستان ماست:

مهاجمان می‌توانستند اشرف عراق را از ساکنانش خالی کنند.

می‌توانستند ساختمان‌هایش را تصرف کنند.

می‌توانستند ۵۲ انسان را بکشند.

اما پرسش اصلی این بود که آیا می‌توانستند اندیشه‌ای را که آن انسان‌ها به خاطرش آنجا ایستاده بودند نیز از میان ببرند؟

پاسخ این پرسش را نباید در پیشگفتار بدهیم.

تمام کتاب برای پاسخ‌دادن به همین پرسش نوشته خواهد شد.

از اشرفی که در دیالی به خون نشست، تا لیبرتی؛ از لیبرتی تا هجرت؛ و از هجرت تا اشرف۳ و نسلی که امروز خود را ادامه همان مقاومت می‌داند.

اما برای فهمیدن همه اینها، ابتدا باید به عقب بازگردیم.

پیش از صدای نخستین گلوله در سحرگاه ۱۰ شهریور.

پیش از لیبرتی.

پیش از محاصره.

باید ببینیم اشرف چه بود، چه کسانی آن را ساختند و چرا برای نسلی از مجاهدین، اشرف چیزی بسیار فراتر از چند کیلومتر خاک در استان دیالی عراق شد.

و از همین‌جا، فصل اول آغاز می‌شود:

فصل اول

اشرف؛ شهری که فقط یک قرارگاه نبود

کلیک کنید وبخوانید 

دهم(۱۰) شهریور؛ آخرین نبرد اشرف اشرفی که اسطوره شد از ۵۲ شهید تا هجرت بزرگ؛ روایتی از آرمان، انتخاب و پایداری شهرام بهزادی

https://khoroshjangal.com/2026/08/31/%d8%af%d9%87%d9%85%db%b1%db%b0-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b1%d8%9b-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%db%8c%d9%86-

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تظاهرات بزرگ ایرانیان در نیویورک همزمان با اجلاس مجمع عمومی ملل متحد سخنرانی های ژنرال کیت کلاگ؛ - کارلا سندز؛- ژنرال وسلی کلارک

ژنرال کیت کلاگ؛ تظاهرات بزرگ ایرانیان در نیویورک همزمان با اجلاس مجمع عمومی ملل متحد اعتراض به اشغال کرسی ایران در سازمان ملل توسط فاشیسم دی...